|
خیال روی کسی در سرست هر کس را/ مرا خیال کسی کز خیال بیرونست - سعدی
یادت ای دوست بخیر بهترینم خوبی؟ روزگارت شیرین و دماغت چاق است؟ خبری نیست ز تو!!! یادی از یار نکردن بی وفا رسم شده؟ نکند خاطرت از شکوه ی من خسته شود. من دلم میخواهد که بدانی بی تو دلم اندازه ی دنیا تنگ است. یادت ای دوست بخیر می سپارم همه ی زندگیت را به خدا که چو آیینه زلال همچو دریا آرام مثل یک کوه پر از شوکت بودن باشی.
از دیشب که از آزمایشگاه رسالت برمیگشتم و این آهنگه – دلریخته- رو توی ماشین گوش میدادم، سوزنم گیر گرده ... خیلی قبلنا شنیده بودمش ...
تحمل از دست دادن تو ساده نیست ...
گاهی تمام حقیقت پشت واقعیت گم می شود/ گاهی آنچه باید شود آنچه نباید شود می شود/ گاهی آنکه در دیده است در دل رسوب می شود/ گاهی باید از دیده رفت تا در دل ماند حتی به قدر خاطره ای کوتاه/ گاهی باید دریای غصه های خدا شوی تا توان خروش یابی/ گاهی جایی که باید دل به دریا زد همین جاست/ گاهی دلت برای خودت تنگ می شود و گاهی باید به آسمانت با این همه ستاره فانوسی نیمه جان بیاویزی تا دلت، دل بماند...
نام جاوید وطن/ صبح امید وطن/ جلوه کن در آسمان/ همچو مهر جاودان/ وطن ای هستی من/ شورو سرمستی من/ جلوه کن در آسمان/ همچو مهر جاودان/ بشنو سوز سخنم/ که همآواز تو منم/ همه جان و تنم/ وطنم، وطنم، وطنم، وطنم/ بشنو سوز سخنم/ که نوا گر این چمنم/ همه جان و تنم/ وطنم، وطنم، وطنم، وطنم/ همه با یک نام و نشان/ به تفاوت هر رنگ و زبان/ همه شاد و خوش و نغمه زنان/ ز صلابت ایران جوان/ ز صلابت ایران جوان/ ز صلابت ایران جوان
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . همان یک لحظه ی اول ، که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ، جهان را با همه زیبایی و زشتی ، به روی یکدگر ، ویرانه می کردم . □ عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . که در همسایه ی صد ها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ، نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم ، بر لبِ ، پیمانه می کردم . □ عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین ، زمین و آسمان را واژگون ، مستانه می کردم . □ عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . نه طاعت می پذیرفتم ، نه گوش از بهر این بیداد گر ها تیز کرده ، پاره پاره در کف زاهد نمایان ، سبحه ی ، صد دانه می کردم . □ عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ، آواره و دیوانه می کردم . □ عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . بگرد شمع سوزان ِ دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه می کردم . □ عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ، تا که می دیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد ، گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه می کردم . □ عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه ی این علم ِ عالم سوز مردم کش ، به جز اندیشه ی عشق و وفا ، معدوم هر فکری ، در این دنیای ، پر افسانه می کردم . □ عجب صبری خدا دارد ! چرا من جای او باشم . همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد وگرنه من به جای او چو بودم ، یک نفس کی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه می کردم . عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد ! معینی کرمانشاهی
به چه می خندی !؟
به....
بگذار خودم را به اين سكوت لعنتي عادت دهم ! من به همين سكوت ساده راضي ام بگذار امروز لاي شعرهايم حرف عاشقي نباشد مي خواهم احساس پاكم را سر به هوا كنم! پا به پاي من بيا بي بهانه ! بي بهانه ي چشم هايش و دستهايش! روزهاست فهميده ام سهم من همين اندك هواي ساحل خاطره است حالا فهميده ام بايد به همين گفتگوي گريه و گلايه قناعت كنم حالا فهميده ام ستاره ام ،ميلي به گذر از تنگناي دلتنگي هايم ندارد پس چگونه مي توانم اينقدر ساده بخواهم سكوتم را با سايه سار شعرهاي مهربانش بشكند؟ بيا دل بي تابم ! بيا تا با هم امروز را بي خيال گلايه به آغوش شب بسپاريم . . .
.
. . حرف بسیار دارم. سکوت ، مرا بیشتر می فهمد تا حرف. سکوت می کنم. اینها که می نگارم ، شرح دلتنگی های من است . نه شرح دلسنگی های دوستان. هوای درونم دلتنگ است . دلتنگ. آنچنان دلتنگم که می خوام فقط سکوت کنم. سکوت. سکوت. سکوت....... گاهی وقتها سکوت همه چیز است. گفته ها سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد. سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست. که نه چشم را می آزارد .نه خاطر کسی را مکدر می کند
اين پست فوق العاده رو سارا و پاييز نوشته ، اونقدر حسش قوي بود كه دلم نيومد فقط تو لينك هاي روزانه بيارمش ...
از اروپا به عنوان نمي دانم سوغاتي يا تشكر برای مادرم آورده بودند و او هم به من هدیه دادش . یک مداد- خودکار چندرنگ دیپلمات بود با بدنه بسیار ظریف و گیره آب طلا در یک جلد چرم اصل و بالشتک مخمل ، مارکر می شد و مداد اتود می شد و به چند تا از خوشرنگترین رنگهای دنیا خط می کشید . امضا شده و شناسنامه دار بود ، از اینهایی که شاید یک مدیر عالیرتبه به هم لباسش یا به پسر تازه فارغ التحصیل شده اش بدهد ؛ ارزشمندترین و زیباترین چیزی بود که داشتم . نگاهش که می کردم حالم خوب می شد . آن موقع حتی به پاکبازی این روزهایم نبودم که حتی حق گله گذاری یا انتقام را میبخشم و میگذرم . آن موقع حتی به درویش مسلکی الانم نبودم که خیلی راحت نصف حقوقم را میدهم برای خرید یک پلیور و بقیه اش را میدهم پول پست . دستم توی جیب خودم نمی رفت ، دانشجو بودم . خرداد ماه بود . می خواستم برای تعطیلات برگردم تهران . دوست داشتم امتحانها را سه تا سه تا می گذاشتند در هر روز تا زودتر تمام شوند. هی لباسها را کنار هم می گذاشتم ببینم کدام بهتر است ، هی تقویم را چک می کردم ، هی ته دلم به خوشی می لرزید ، زیبا شده بودم آنقدر که این سر سودازده ام نقشه داشت برای آن ماه زیبا . قرار بود همه روزها را با کسی باشم که مایه امید آن روزهایم بود ، دلیل لبخندهایم :" زودتر بیا " و من می خواستم برایش یک هدیه بخرم که خوشش بیاید . که خیلی خوشش بیاید . اولین کسی بود که فکرم را ، روحم را ، شور جوانیم را و بوسه هایم را از من بر می داشت.عجب دنیایی بود دنیای با او بودن . حالا می خواستم بعد از مدتها ببینمش و هدیه ای در خور پیدا نمی شد با پولی که داشتم . بله آن موقع حتی به پاکبازی این روزهایم نبودم ، اما ... تردید نکردم . رفتم سراغ آن جعبه چرمی...حتی اعتماد به نفس نداشتم که خودم طرح بزنم یا بنویسم روی کارت هدیه . رفتم یک کسی را پیدا کردم که سفارشی کارت تبریک درست می کرد . پرسید چه جور کارتی می خواهم؟ دقیقاً یادم هست که گفتم " یک کارتی باشد برای آدمی که خیلی عزیز است " پرسید هدیه ام چیست و چه شکلی است؟ دو روز بعد تقریباً هیچ پولی نداشتم اما در عوض یک کارت هدیه بسیار زیبا داشتم با طرحی فانتزی از کسی که دارد یک خودکار دیپلمات را از دستی در بیرون کارت هدیه می گیرد ... تهران بودم . در خانه! سراسر آن ماه و ماه بعدش یادم هست که پای تلفن بودم و منتظر . گاهی حرف می زدیم . گاهی جواب نمی داد . گاهی ساعتها پشت خط می ماندم : " باید ببخشی ها ، گرفتارم " . و آن موقع البته به درویش مسلکی الانم نبودم ، کمتر گریه می کردم! دم دم های بازگشتم شد :" پس فردا بر می گردم . ثبت نام دارم و یک سری کار اداری " . سکوت شد آن طرف خط و " چه زود! ببینیم هم را ، امروز که...نه ، فردا ،ها؟ سینما سپیده ،... ساعت 3". گیج بودم . خالی بودم . شاد که نه ، اما هنوز دلم پر می زد برای آن نگاه سبز . به غرور زخمیم که رنگش بدجور توی ذوق می زد نگاه نکردم : " حتماً . ساعت 3. " . فردا ، ساعت 2 آینه می گفت که نگران نباشم ، روبراهم . هدیه ام ته کیف آرام گرفته بود . راننده تاکسی دربست ، عجله ام را که دید 3 برابر کرایه گرفت و یک متلکی هم پراند که یادم نیست . دم سینما ، اولش می خندید :" خوشگلی ها " ولی بعدش انگار که من اصلاً نیستم کنارش و بعدها فهمیدم که آن روز دلش به حال سادگی و به قول خودش بچگی من سوخت ،دلش نیامد که بیش از این معصومانه دلم به تلفن و سینما و قدم زدن خوش باشد و دل او خوش نباشد.بعدها فهمیدم که آدمهای دیگری در زندگی داشت که کارهایی را بلد بودند و برایش می کردند که منِ ساده بچه نمی توانستم. آنقدر احمق بودم که فکر می کردم تماس دو دست برای ابدیت یک عشق کافیست . آنقدر همه جا را آبی و سفید می دیدم که هر چه را که می گفت باور کن ، مثل خورشید ، مثل کتاب مقدس میشد برایم . حتی نپرسیده بودم این همه روز چرا دعوتم نکردی که ببینی من را؟ او هم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده از دم گیشه مجله خرید و قبل فیلم کل مجله را خواند! وسطهای فیلم بود . دیگر طاقت نداشتم به صبر بیشتر . از آن طرف جوری سرد بودیم با هم که خجالت می کشیدم کارت و جعبه را در بیاورم و بگیرم جلویش . کیفم را باز کردم . توی همان نور کم هم می شد یک چیزهایی دید حتماً که گفت : " این چه قشنگه . با اجازه ..." کارت را ندید حتی . خودکار را در آورد و در همان تاریکی به برّاقیش نگاه کرد و خندید . تا خواست بگذارد سر جایش ، گفتم : " این مال توست " . به جز :" نه ، مرسی ، می خوام چه کار؟" دیگر چیزی نشنیدم . سکوت شد یا من کر شده بودم نمی دانم . دستهایم را که گرفت آنقدر سرد بودند که ترسید . گریه نداشتم . بغض نداشتم . حرفی برای گفتن نداشتم ولی دستهایم بدجوری سرد بودند. فیلم که تمام شد ، ایستادم . گذاشتم خودکار از روی پایم سر بخورد و توی تاریکی پایه صندلیها گم شود . شاید هنوز دست کسی باشد، شاید هم همانوقت زیر پاها پودر شد . خداحافظی کردیم و تمام راه را تا خانه پیاده رفتم . کارت را نگه داشتم ولی . یکی دو سال بعد بود که پشتش نوشتم : از طرف سارا ، با بهترین آرزوها و چسباندمش روی یک هدیه تولد یکی از دوستانم . خیلی خوشش آمد . فقط پرسید اگر این عکس روی کارت منم ، این دیپلمات جریانش چیست؟ حتی یادم نیست چه گفتم در جواب . تنها شاید خندیده بودم ، شاید هم نه .
خداوند دو باز می خندد... دفعه ی اول زمانی است که می خواهد کسی را به اوج برساند در حالی که تمام دنیا سعی دارند او را به زمین بزنند دفعه ی دوم زمانی است که می خواهدکسی را به زمین بزند در حالی که تمام دنیا می خواهند او را به اوج بر سانند
خورشيد را باور دارم حتي اگرنتابد؛ سکوت کرده باشد!!!! (ديوار نوشته اي مربوط به ويرانه هاي جنگ جهاني)
گل گلدون من شکسته در باد از تو تنها شدن چو ماهی از آب
من تمنا کردم که تو با من باشی تو به من گفتی :-هرگز هرگز پاسخی سخت و درشت ومرا غصه ی این هرگز کشت . "حمید مصدق"
این شعرو از وبلاگ یه دوست عزیز برداشتم .دیدم بی ربط به حال و هوای این روزای من نیست چشم بر راه پيامي، پيكي اي پرستو برگرد!
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، و چون زندگی بدین گونه است، و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی و امیدوام اگر جوان هستی امیدوارم سگی را نوازش کنی امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد
"مرا میشکنی؟
داغ مرا تازه تر کن ز آه شرر بار ، این قفس را بر شکن و زیر زبر کن بلبل پر بسته ز کنج قفس درا نغمه آزادی نوع بشر سر وز نفسی عرصه این خاک توده را پر شرر کن ظلم ظالم ، جور صیّاد آشیانم ، داده بر باد ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن نو بهار است ، گل به بار است ابر چشمم ، ژاله بار است این قفس ، چون دلم ، تنگ و تار است شعله فکن در قفس ای آه آتشین دست طبیعت گل عمر مرا مچین جانب عاشق نگه ای تازه گل ، از این بیشتر کن بیشتر کن بیشتر کن مرغ بیدل ، شرح هجران ، مختصر ، مختصر کن بهار
دلتنگی؟ می دانم . خسته ای ؟ می دانم. تنهایی؟ ناگفته پیداست . حرفهای ناگفته بر دلت سنگینی می کند ؟ از شیوه ی سنگین نفس کشیدنت خوب می دانم . بغض راه نفس کشیدن را بر تو سد کرده ؟ از هق هق لابه لای حرف زدنت پیداست . دلت هزاران هزار خرمن گریه بهانه دارد ؟ چشمان گاه خیس تو بهترین شاهد است . از نوشتن خسته شده ای ؟ از نانوشته هایت پیداست . از پریشانی حرفهایی که گاه و بی گاه با خطوطی نامنظم می نویسی و از این دستهایی که دیر زمانی ست با نوشتن بیگانه اند خوب می خوانم . از قرار معلوم اهل درد دل کردن هم نیستی ؟ نا گفته هایت تلنباری است بر حرف های ناگفته ات . می خواهی حرف بزنی ولی نمی دانی چه بگویی ؟ لرزش واژه هایت داد می زنند . همه ی اینها را می دانم باور کن می دانم خوب هم می دانم ... ولی باور کن که بهار انتظار تو را می کشد . با ورت می آید هنوز هم بهار چشم انتظار توست ؟ پس بمان . برای خاطر بهار هم که شده بمان ! باور کن بهار تو را دوست دارد . تو بمان . باور کن ضرر نمی کنی .فقط تا همین بهار پیش رو صبر کن . آنوقت خواهی دید که این صبر تو زیاد هم بد نبوده است . چه می کنی ؟... می مانی ؟ بمان بگو بنویس بخوان حرف بزن بخند گریه کن شاد باش ساعت ها در غم دوری وغربت در خودت فرو رو اصلا چند شبانه روز سکوت کن داد بزن گلایه کن برای اینکه دلتنگ نباشی برای اینکه صبر داشته باشی همه ی بغضت را در فریادی خلاصه کن بر سر هر کس وهر چیزکه خواستی فرود آور آسمان زمین ... حتی من.آری من!! نمی گویم سالها صبر کن فقط آری فقط وفقط برای فرار از این دلتنگی مرگ آور تا بهار پیش رو صبر کن . شنیدم گفتی: صبرت تمام شده دیگر نمی توانی پس بیا وبرای همراهی هم که شده ... برای هر چه دلت می خواهد اسمش را بگذاری اصلا برای فرار از این دلتنگی تا اولین باران صبر کن . نگو زیاد است که شاید همین فردای امروز بارانی ببارد . شاید دو روز دیگر می دانم باورت نمی آید اما شاید هفته ی دیگر آن باران رهایی بخش باریدن گرفت . پس برای فرار از این دلتنگی تا اولین باران صبر کن تا اولین قطره از اولین باران فقط همین قدر صبر کن تا اولین قطره ای که از آسمان بر گونه های سردت فرود آید . آن وقت باور خواهی کرد بخشش و مهربانی را آن وقت خواهی دید دلتنگی تو دیگر نای حرف زدن هم ندارد . چه می کنی ؟ می مانی ؟ اصلا اولین قطره ی باران را که بر گونه هایت حس کردی هر چه دلت گفت همان را انجام بده . پس شد تا اولین قطره از اولین باران . حالا فردا یا فردا های پیش رو فرقی نمی کند برای فرار از هر چه دلتنگی تنها و تنها تا اولین باران صبر کن .
سال هاست دور بیهوده ی عشقم اینگونه است:
و گرمای عشق را می پذیرد و عاشق دیگری میشود....
و من می مانم هیچ... تو هم از این قبیله ای مدعی ...
وقتی با نیازمندی سر چند هزارتومان(هرچند به حق) چانه می زنی... و با سیلی هایی بس محکم سرخ کرده است صورت آبروی خویش را... از یاد می بری انگار تو نیز ... به حیله ی این نقاب ... خود را... خدای را... انگار تو نیز چون همگان خدای را در سانتیمانتالیزم دغدغه ی کودکان افغان و عراقی گم کرده ای ... و یادت می رود انگار... و چانه می زنی و او... نگاه می کند بی شرمی فراموشی تو را... ای وای که خدا از واقعیت های روزمره مان حذف شده است ناگاه... و خدارا و عشق را و فهم را... همه... در پستوی روز مبادا دفن کرده ایم! و دروغ مذهب مصلحت اندیشانه مان را... به جای او...قاب گرفتیم هزاربار...و این روزها خودمان هم باورمان شده...
باز دلم پرمیکشد... تا آسمان دود زده ی شهری که ز بند تعلق اش آزادم... و باز حرف های تکراری... حرف های خوبی که تکراری شدند... و من که ... افکار کهنه ام را دوست دارم... و در آغاز قرنی دیگر هنوز به دین می اندیشم... دینی که تو افیون توده ها می دانی... و من آرامش بخش روح های بزرگ... تعلیم بخش جان ها عمیق جدای از وحی چون علی... اباذر و سلمان... بارها خندیدی که تا علم هست چرا دین؟ و من... هنوز به آزمونپذیر بودن گزاره های دینی می اندیشم... و به نمی دانم هایم... و چون پناهی... " کافر نمی شوم هرگز... زیرا به می دانم هایم ایمان دارم"! و این روزها من نیز می خندم... که خنده تلخ من... در آسمانی که مال من است... حتی اگر آنگونه که می خواهی نباشم... حتی اگر نباشم
سخن دکتر شریعتی در مورد اینکه آدم هر چی بزرگتر میشه و بیشتر درس میخونه و به قول امروزی ها منطقی تر میشه، زیبایی طبیعت هم براش کمرنگ تر میشه. یعنی رنگ تلخ منطق به اون اضافه میشه... نم نم بارون دیگه گریه ی آسمون برای عشاق نیست بلکه نتیجة انتقال الکترون در ابرها میشه... برف دیگه تکوندن دامن ننه سرما نیست میشه قطرات منجمد شده باران... شب یلدا، شب هندونه و حافظ نیست و فقط میشه بلندترین شب سال در اثر چرخش زمین... راه شیری دیگه جای پای خدا نیست... خلاصه، همه چیز یک توجیح علمی داره و شیرینی کودکی جای خودش را میده به خشکی منطق و علم... وقتی کودک بودیم و از چیزی خوشمون میومد یا عاشق میشدیم به زبان می آوردیم ولی حالا که بزرگ شدیم دل میمونه و تلخی همه خاطرات، جای خالی کسی یا کسانی که میتونستند الان کنارمون باشند ولی رفتند... وقتی بزرگ میشی بابا نوئل و حاجی فیروز میشن کاراکترهای نوستالژیک... وقتی بزرگ میشی و هنوز عاشق اون رفته باشی باید مثل یک آدم بزرگ تظاهر کنی که جای هیچ کس خالی نیست... بزرگ که میشیم باید مثل آدم بزرگ ها نقش بازی کنیم... بزرگ که میشیم باید بزرگ بشیم!!!
سفـر شُروع مي شــود پياده ميروم. چرا ! دلم هنوز ساكن است؟! و جاده اي پر از سپیدی و نويـد! پر از خطوط حاكي از اميـد! من و دو چشـم خيس و باز هــم شمارش خطوط ممتد سپيد ... و دور مي شوم چه سرد از تعلقم به هـر كس و به هـر كجا . از تعلقم به شهر پست بي وفا ... *** ببين مرا ! * بـدون انتظــار مو به دور از انتظار ِ تو ، زمان چه زود مي رود ! ... دلم تكان مي خورد!
|
About
هیچ توانایی و قدرتی جز به مدد خدا نیست توکل کردم بر زنده ای که هرگز نمی میرد و ستایش از آن خدایی است که فرزند نگرفته و شریکی در ملکش و جود نداشته و نیست برای او یاوری از حواری و او را بزرگ شمار بی اندازه .
Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
سهم من از این بیکرانه وب Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
|